تبليغاتX
کانون مهدویت دانشکده فنی مهندسی گلپایگان

 
پیغام مدیر

 

 تو فرمودي براي من دعا كن/
ظهور م را تقاضا از خدا كن/
مداوم عجل الله است وردم/
دعايي هم تو بر احوال ما كن/
------------امـــــــــــــید------------

ساعت و تاریخ
امکانات وبلاگ

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    اين وبلاگ را به ليست علاقه مندي هاي خود اضافه كنيد !

    RSS  

لينك به ما / لوگوي دوستان
لينك به ما

لوگوي دوستان

 ساخت لوگوي رايگان در 3 روز



وبلاگ دوستداران حضرت مهدي 
عجل الله تعالى فرجه الشريف



مسجد مقدس جمکران

بچه های قلم


پایگاه های مهدویت
جست و جوی گوگل

 

Add to Google

مطالب پیشین

مدیر ، نویسنده و طراح قالب

طراح : مجتبی امیدیان

Supported By:Blogfa

در اتوبوس نشسته بوديم كه اذان از راديو پخش شد. جوان به راننده گفت:

 نگه داريد تا نماز  بخوانيم.

 راننده گفت: وقتي به قهوه خانه رسيديم، نگه مي دارم ولي جوان اصرار

 داشت كه همين  اول وقت نمازش را بخواند.

 بحث بالا گرفت تا اينكه بالاخره راننده تسليم شد و توقف كرد. جوان كنار

 جاده با آرامش كامل نمازش را خواند و سوار شد.

 بعد از سوار شدن  گفت: من به امام زمان(عج) قول داده ام كه نمازم را اول

 وقت بخوانم و بعد قصه خود را تعريف كرد.

 گفت: من در يك كشور اروپايي درس مي خواندم. محل اقامتم تا دانشگاه

 فاصله زيادي داشت و روزانه فقط يك اتوبوس اين مسير را طي مي كرد.

 يك روز كه براي آخرين آزمون فارغ التحصيلي عازم دانشگاه بودم ، اتوبوسِ

 پر از مسافر، وسط راه خراب شد و روشن نشد.  مسافران پياده شدند و

 كنار جاده منتظر ماندند تا وسيله اي پيدا شود و آنها را به مقصد برساند. من

 كه از اين وضعيت بسيار نگران بودم و وقت زيادي هم نداشتم، مرتب قدم

 مي زدم و به جاده نگاه مي كردم و حرص مي خوردم كه زحمات چندين

 ساله ام در آستانه سفر به ايران برباد رفت و...

 در همين اثنا در ذهنم خطور كرد كه در ايران وقتي مشكلي داشتيم، متوسل به امام زمان(عج) مي شديم و از او كمك مي خواستيم. با دل شكسته اشكم جاري شد . با خودم گفتم: يا صاحب الزمان(ع‍ج)! اگر امروز كمكم كني تا به امتحان برسم، قول مي دهم و متعهد مي شوم تا آخر عمر نمازم را هميشه اول وقت بخوانم!

 هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه آقايي از دور آمد و با زبان محلي به

 راننده گفت: چي شده؟ بعد مقداري ماشين را دستكاري كرد و گفت: برو

 استارت بزن! ماشين خراب روشن شد و همه  خوشحال سوار شدند.

 من هم ازهمه اميدوارتر سوار شدم. همين كه اتوبوس خواست حركت كند،

 همان آقاي ناشناس بالا آمد و من را به اسم صدا زد و فرمود: قولي كه به ما دادي يادت نرود! نماز اول وقت را فراموش نكن!

 من كه نمي توانستم حرفي بزنم، فقط احساس كردم آقا رفت ومن او را

 نديدم! شروع كردم به اشك ريختن  و گريه كردن!

 

برگرفته از : مير مهر، مسعود پورسيدآقايي، ص 344 ( بااندك تصرف و تلخيص).

تهیه شده توسط شورای کانون مهدویت در تاریخ‌ پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 - 12:46 |

This Template Designed By Mojtaba Omidian