
تو فرمودي براي من دعا كن/
ظهور م را تقاضا از خدا كن/
مداوم عجل الله است وردم/
دعايي هم تو بر احوال ما كن/
------------امـــــــــــــید------------
مطالب پیشین
براي زودتر لود شدن وبلاگ و اينكه در هنگام باز شدن آن سر وصداي اضافي نباشه مداحي وبلاگ(حاج محمود کریمی) رو برداشتم اما اينجا مي تونيد پيداش كنيد.(پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید)ا(اميد)ا
----------------------------------شخص عطاری از اهل بصره میگوید:
روزی در مغازه ی عطاری ام نشسته بودم که دو نفر برای خرید سدر و کافور
آمدند .وقتی به طرز صحبت کردن و چهره هایشان دقت کردم ،متوجه شدم که
اهل بصره و بلکه ا مردم عادی نیستند به همین جهت از شهر و دیارشان
پرسیدم:اما جوابی نشنیدم ،من اصرار کردم ولی جوابی نمی دادند.به هر حال
من التماس نمودم تا آنکه انها را به رسول اکرم(ص)و آل اطهار آنحضرت قسم
دادم .مطلب که به هینجا رسید،اظهار کردند:ما از ملازمان آن حضرت
هستیم.یکی از جمع ما که در خدمت مولایمان بودوفات کرده است لذا حضرت ما را ما مور فرموده اند که سدر کافورش را از از تو بخریم .
همین که مطلب را شنیدم دامان ایشان را رها نکردم و تضرع زیاد نمودم که مرا هم با خود ببرند
گفتند:
این بستگی به اجازه ی آن بزرگوار دارد و چون اجازه نفرموده اند جرات این جسارت را نداریم .
گفتم:مرا به محضر حضرتش برسانید بعد همان جا طلب رخصت کنید اگر اجازه
فرمودند شرفیاب میشوم والا از همانجا برمی گردم ودر این صورت همین که
درخواست مرا اجابت کرده اید خدای تعالی به شما اجر و پاداش خواهد داد .اما باز
هم امتناع کردند .بالاخره وقتی گریه وزاری من را دیدند به حال من ترحم نموده و
من گذاشتند و قبول کردند .من هم با عجله ی تمام سدر و کافور را تحویل دادم و
دکان را بستم و با ایشان به رار افتادم، تا آنکه به ساحل رسیدیم .آنها بدون اینکه
لازم باشد سوار کشتی شوند بر روی اب راه افتادند اما من ایستادم .متوجه من
شدند و گفتند:نترس خدا را به حق حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف
قسم بده که تو را حفظ کند .بسم الله بگوو روانه شو .
این جمله را که شنیدم خدا را به حق حضرت حجت ارواحنا فداه قسم دادم و بر
روی آب مانند زمین خشک به دنبالشان راه افتادم تا آنکه به وسط دریا
رسیدیم .ناگاه ابرها به هم پیوستند و باران شرو ع به باریدن کرد .
اتفاقا من دروقت خروج از بصره صابونی پخته و آن را برای خشک شدن در آفتاب
بر پشت بام گذاشته بودم .وقتی باران را دیدم به یاد صابون ها افتادم و خاطرم
پریشان شد . به محض این خطور ذهنی اهایم در آب فرورفت لذا مجبور به شنا
کردن شدم تا خود را از غرق شدن حفظ کنم ،اما با همه ی این احوال از همرهان
دور ماندم.آنها وقتی متوجه من شدند و مرا به آن حالت دیدند ،برگشتند و دست مرا
گرفتند و از آب بیرون کشیدند وگفتند: از آن خطور ذهنی که به ذهنت رسید توبه
کن ومجددا خدای تعالی را به حضرت حجت قسم بده .من هم توبه کردم و دوبارو
خدا را به حق حضرت حجنت قسم دادم وبر روی آب راهی شدم.
بالاخره به ساحل دریا رسیدیم و از آنجا به طرف مقصد مسیر را ادامه
دادیم .مقداری که رفتیم ،در دامنه ی بیابان چادری به چشم می خورد که نور آن
فضا را روشن نموده بود .همراهان گفتند :تمام مقصود در این خیمه است و با آنها
تا نزدیک چادر رفتم و همان جا توقف کردیم .یک نفر از ایشان برای اجازه گرفتن
وارد شد و در باره ی آوردن من با حضرت گفتگو کرد ،به طوریکه سخن مولایم را
شنیدم ،ولی ایشان را چون داخل چادر بودند نمی دیدم . حضرت فرمودند :او را به
جای خود برگردانید و دست رد به سینه اش بگذارید ،تقاضای او را اجابت نکنید و
در شمارملازمان ما ندانید ،زیرا او مردیست صابونی.
این جمله ی حضرت اشاره به خطور ذهنی من در مورد صابون بود .
یعنی هنوز دل را از وابستگی های دنیوی خالی نکرده است تا محت محبوب وا
قعی را در آن جای دهد و شایستگی همنشینی با دوستان خدا ندارد
این سخن را که شنیدم و آن را بر طبق برهان عقلی و شرعی دیدم ،دندان این طمع
را کنده و چشم از این آرزو پوشیدم و دانستم تا زمانیکه آینه ی دل به تیرگی های
دنیوی آلوده است ،چهره ی محبوب در آن منعکس نمی شود چه رسد به اینکه در
خدمت و ملازمت ان حضرت باشد.
تهیه شده توسط شورای کانون مهدویت در تاریخ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 - 10:8 |
| Resolution: 1024 * 768 |
حقوق اين وبلاگ محفوظ است و کپي از آن تنها با ذکر نام مجاز مي باشد .ا |