تبليغاتX
کانون مهدویت دانشکده فنی مهندسی گلپایگان - ویژه نامه اول همایش در انتظار یار

کانون مهدویت دانشکده فنی مهندسی گلپایگان

عرض ادب کوچکی به محضر مولایمان حضرت بقیه الله ارواحنا فداه(عج)

صفحه اول به صورت عکس

ویژه نامه اول همایش در انتظار یار- صفحه اول


صفحه دوم به صورت عکس

ویژه نامه اول همایش در انتظار یار- صفحه دوم


متن ویژه نامه

 

مقدمه

انتظار بزرگ و بزرگترين انتظار، ديدار مردي است كه به جويندگان نان، نان

به طالبان علم، علم؛

به طالبان معرفت، معرفت؛

به جويندگان عشق ومحبت، همه عشق و دلدادگي؛

وبه جويندگان مهدي، مهدي را مي نماياند.

راستي تو منتظر چيستي ودر انتظار چه كسي هستي؟

انتظار یار

بهار آمد بهار آمد به زلف مشک ساي تو

                                              تمام ره گلستان شد به لطف جــــای پـای تو

سبک بالم سبک بالم بیامد بوی خوب تو

                                              بیامد همـره باد صبــا مـــــوج صـــــدای تو

به هر جمعه بکردم ناله ها از دوری رویت

                                              ولیــــکن بود پشت وپنـــــاه من دعــــای تو

تو مهری روشنی بخشی تو مهری ساکن دردی

                                              بیا کاین قلب محزونم بخواهد آن صفای تو

بیایی ظالمان در بند ومظلومان به شاهی اند

                                             بیــایی پـــرده درگردد تمـــام رازهای تـــو

توگفتی تیغ من باشد فقط از بهر بی دینان

                                            توگفتــــی داد مظلــومان فقط باشد صلای تو

خدا داند که بی تو این جهان باشد بی معنا

                                            هزاران یوسف مــصری سراپاشــان فدای تو

سید حمید امیرشاه کرمی

 

 

یا مهدی ادرکنی

گذشت زمان بر آن ها که منتظر مي مانند بسيار کند، بر آن ها که مي هراسند بسيار تند، بر آن ها که زانوي غم بغل مي گيرند بسيار طولاني،و بر آن ها که به سرخوشي مي گذرانند بسيار کوتاه، اما براي آن ها که عشق مي ورزند زمان را آغاز و پاياني نيست. (ويليام شکسپير )

براي او که عالي‌ترين است

هر از چند صباحی با صدای جانسوز مدّاحي و سخنوري كه با تكرار عبارت «يا صاحب‌الزّمان(ع)» و گفت‌وگو از تشرّفي و غربت امام ما را متوجّه و متذكّر مي‌سازد، دلمان مي‌شكند و اشكمان جاري مي‌شود، در همان حال و احوال هم بي‌هيچ مقدّمه به ياد نيازها و حاجات خود مي‌افتيم و دل شكسته را پيش از آنكه صرف صاحبِ دل يعني حضرت كنيم براي رفع حوائج ريز و درشت خودمان هزينه مي‌كنيم و از دير و زود برآورده شدن نياز نيز گلايه سر مي‌دهيم. گوئيا ناخواسته و نادانسته خوش‌تر مي‌داريم كه امام در پرده غربت و غيبت بماند، تا شرح تنهايي و انتظار هزار ساله‌اش اشكمان را درآورد، بلكه حاجاتمان برآورده شود. اين عين بي‌انصافي است؛ عين سنگ‌دلي است. ما ناخواسته و نادانسته عالي‌ترين شخص عالم را صرف داني‌ترين حوائج و گاه هواهای شخصي مي‌كنيم.

امروز مي‌خواهم خودم را و خودمان را به صندلي محاسبه و پرسش بنشانم و بپرسم:

ـ براي او كه عالي‌ترين و محق‌ترين است؛ بلكه، همه حقّ و همه حقوق متوجّه او و از آن اوست؛

ـ براي او كه سخي‌ترين و بخشنده‌ترين است؛ بلكه، همه آنچه آشكار و نهان است و نام روزي دارد، از سوي اوست؛

ـ براي او كه منتقم‌ترين و طالب‌ترين است؛ بلكه، همه حقوق پايمال شده اوّلين و آخرين در انتظار اوست؛

ـ براي او كه منتظرترين شخص عالم است تا همه عدالت را در موضع حقّش قرار دهد.

ـ براي او كه شايسته‌ترين است براي بودن، براي خون‌خواهي، براي خلافت در عرصه زمين، براي دستگيري از درماندگان، براي برطرف كردن همه هموم و غموم، براي در هم كوبيدن خانه‌هاي ظلم و ظلمت، براي او كه تنهاترين است و دل‌شكسته‌ترين، چه كرديم؟

ـ چه سهمي از نرمي و ملاطفت، خشم و عصبانيت، اندوه و شادي، سفر و حضر، ديدار و دوري و داد و دهش را نصيب او ساختيم؟

ـ چقدر از او مي‌توانستيم بگوييم و نگفتيم؟

ـ چقدر براي او مي‌توانستيم دعا كنيم و نكرديم؟

ـ چقدر براي او مي‌توانستيم بنوازيم و ننواختيم‌؟

ـ چقدر براي او مي‌توانستيم تبرّي بجوييم و نجستيم؟

ـ چقدر مي‌توانستيم در عهد او وفادار بمانيم و نمانديم؟

ـ چقدر مي‌توانستيم به نام او عدالت بورزيم و نورزيديم؟ ...

اين همه را و حتّي سه نقطه آخرين را كه نمي‌دانم چه عددي را شامل مي‌شود در صد ميليون، بلكه يك ميليارد يا بيشتر انسان مسلمان با همه توانايي‌هايشان ضرب كنيد تا به قدر و اندازه نگفتن‌ها، نكردن‌ها، نبخشيدن‌ها، نجستن‌ها، نخواندن‌ها، بلكه ظلم‌ها و بدعهدي‌هاي رفته از سوي ما در سال قبل، دستتان بيايد. اگر حضرت، به همين اندازه از ما دل‌شكسته، متوقّع، منتظر و شاكي باشد، چه؟اگر خداوند به همين اندازه يا خيلي كمتر، يك هزارم آنچه كه در حقّ امام كرديم و نبايد مي‌كرديم و آنچه نكرديم و مي‌بايست انجام مي‌داديم از ما روي برگرداند چه؟

باران مي‌بارد؟ مي‌بينيد كه نمي‌بارد!آرامش مي‌بارد؟ مي‌بينيد كه نمي‌بارد!

شفا و درمان و سلامتي، امنيّت و آرامش و برخورداري و خلاصي بزرگ از همه آنچه كه بشر بدان مبتلاست و ما هم در آن شريك، در گرو آگاهي ماست. درباره حقّ بر زمين مانده امام مبين، حقّي كه به راحتي تمام زير پا مي‌گذاريمش و خم هم به ابرو نمي‌آوريم.

اين همه در گرو عهد ما و تجديد عهد ماست درباره حجّت حق، عهدي كه نمي‌پاييم و آن را مي‌گسليم و خم هم به ابرو نمي‌آوريم.در گرو آمادگي ماست براي پرداخت اين حق به اهلش. به او كه شايسته اين حق است و ما، هر يك به سهم خود و به بزرگي بام و ساحت حياط و زندگي‌مان سهمي از آن را، از آن خود ساخته‌ايم و حاضر به پرداختش نيستيم. واي اگر او كه بيناترين است، ما را از ظالمان مظلوم‌نما بشناسد

تو در کنارم هستی

سلام بر تو ای خورشیدی که در پشت ابر گناهان امت پنهان شده ای و در غربت وتنهایی نظاره گر تمام لحظات زندگی ما هستی. سلام بر تو ای عزیز دل زهرا تویی که مادرت در آن لحظه های سرتاسر غم و درد در میان شعله های آتش با دلی مالامال از غم و درد تو را صدا زد و گفت :»ای مهدی من: کی خواهی آمد تا انتقام مرا از ظالمان و غاصبان رو سیاه روزگار بگیری؟» سلام بر تو ای شمشیر علی در غلاف؛ ای کسی که علی آرزومند دیدار توست و دعا می کند برای لحظه ای که تو بیایی و با ذوالفقار حیدری انتقام پدرت را از دشمنانش بگیری؛ همان دشمنانی که حق او را غصب کردند؛ بر صورت همسرش سیلی زدند و بازو و پهلوی تنها یاورش را شکستند و او غریبانه در گوشه تنهایی و غربت سالها به سر برد در حالی که به فرموده خودش خاردر چشمش و استخوان در گلویش بود . سلام بر تو ای وارث انبیاء و اولیاء،گرچه چشمهایم نمی تواند تو را ببیند ولی یقین دارم که تو در کنارم هستی و بر کارهایم نظارت داری در مشکلات زندگی دست های شما یاری کننده من است گرچه تو آسمانی هستی وپاک و من زمینی و غرق گناه اما برای من چه تکیه گاهی محکم تر از شما، به خاطرهمین تو را بهترین مونس و پناه گاهم می دانم و در غروب جمعه ها غصه هایم رابرایت می گویم و از تو می خواهم که برایم دعا کنی تا روزی که ظهورت تحقق پیدا نمود رو سفید باشم.

ولى عصر(عج) و نصب حجر الاسود!

محمّد بن قولويه، استاد شيخ مفيد، مى گويد: قرامطه ـ كه پيروان احمد بن قرمط بودند ـ اعتقاد داشتند كه او (احمد بن قرمط) امام زمان است!! آنها به مكّه حمله كرده و حجر الاسود را ربودند، پس از مدّت ها آن را در سال 307 هجرى قمرى باز پس فرستادند، و مى خواستند در محل قبلى خود نصب نمايند. من از مطالعاتم مى دانستم كه حجر الاسود را فقط امام زمان(ع) مى تواند در جاى خود نصب كند. چنان كه در زمان امام زين العابدين(ع) نيز از جاى خود كنده شد، و فقط امام(ع)توانست آن را در جاى خود نصب كند. به همين خاطر، به شوق ديدار امام زمان(ع) به سوى مكه به راه افتادم. ولى در بغداد به بيمارى سختى مبتلا شدم. ناچار شخصى را نايب گرفتم تا علاوه بر اداى حجّ به نيّت من، نامه اى را كه خطاب به حضرت(ع)نوشته بودم، به دست آن حضرت برساند. در آن نامه خطاب به ناحيه مقدّسه معروض داشته بودم كه آيا از اين بيمارى نجات خواهم يافت؟ و مدّت عمر من چند سال خواهد بود؟ به او گفتم: تمام تلاش من آن است كه اين نامه به دست كسى برسد كه حجر الاسود را در محل خود نصب مى كند. وقتى نامه را به او دادى، پاسخش را نيز دريافت كن! ابن هشام، پس از اين كه با موفقيت مأموريّت خود را انجام داد، بازگشت و جريان نصب حجر الاسود را چنين تعريف كرد: وقتى به مكه رسيدم، خبر نصب حجر الاسود به گوشم رسيد، فوراً خود را به حرم رساندم. مقدارى پول به شُرطه ها دادم تا اجازه بدهند كسى را كه حجر الاسود را در جاى خود نصب مى كند، ببينم، و عدّه اى از آن ها را نيز استخدام نمودم كه مردم را از اطرافم كنار بزنند تا بتوانم از نزديك شاهد جريان باشم. وقتى نزديك حجر الاسود رسيدم، ديدم هر كه آن را برمى دارد و در محل خود مى گذارد، سنگ مى لرزد و دوباره مى افتد، همه متحيّر مانده بودند و نمى دانستند چه بايد بكنند؟ تا اين كه جوانى گندم گون كه چهره زيبايى داشت جلو آمد و سنگ را برداشت و در محل خود قرار داد، سنگ بدون هيچ لرزشى بر جاى خود قرار گرفت. گويى هيچ گاه نيفتاده بود. در اين هنگام، فرياد شوق از مرد و زن برخاست، او در مقابل چشمان جمعيّت بازگشت و از در حرم خارج شد. من ديوانه وار به دنبال او مى دويدم و مردم را كنار مى زدم، آن ها فكر مى كردند كه من ديوانه شده ام و از مقابلم مى گريختند. چشم از او برنمى گرفتم تا اين كه از جمعيّت دور شدم. با اين كه او آرام قدم برمى داشت ولى من به سرعت مى دويدم و به او نمى رسيدم، تا اين كه به جايى رسيديم كه هيچ كس غير از من، او را نمى ديد. او ايستاد و رو به من نمود و فرمود: آنچه با خود دارى بده! وقتى نامه را به ايشان تقديم نمودم بدون اين كه آن را بخوانند، فرمود: به او بگو: از اين بيمارى هراسى نداشته باش، پس از اين سى سال ديگر زندگى مى كنى. آن گاه مرا چنان گريه اى گرفت كه توان هيچ گونه حركتى نداشتم، و او در مقابل ديدگانم مرا ترك نمود، و رفت. ابن قولويه گويد: پس از اين قصّه، سال 360 دوباره بيمار شدم، و به سرعت خود را آماده نموده و وصيت نمودم. اطرافيان به من گفتند: چرا در هراسى؟ گفتم: اين همان سالى است كه مولايم وعده داده است. و در همان سال دار فانى را ترك گفت. رحمت خداوند بر او باد.

(بحار الانوار، ج 52، ص 58 و 59. )