
تو فرمودي براي من دعا كن/
ظهور م را تقاضا از خدا كن/
مداوم عجل الله است وردم/
دعايي هم تو بر احوال ما كن/
------------امـــــــــــــید------------
مطالب پیشین
براي زودتر لود شدن وبلاگ و اينكه در هنگام باز شدن آن سر وصداي اضافي نباشه مداحي وبلاگ(حاج محمود کریمی) رو برداشتم اما اينجا مي تونيد پيداش كنيد.(پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید)ا(اميد)ا
----------------------------------ساعت چهار بعد از ظهر روز سه شنبه بود. برف شديدى مىباريد. محوطه دانشگاه يكپارچه سفيد شده بود. بر خلاف روزهاى گذشته، سكوتى رمز آلود بر خوابگاه حكمفرما بود. به رغم علاقه فراوان به جهت بارش برف و طولانى بودن مسير، از مسافرت به شهرستان صرف نظر كردم. در ضمن اين ايّام براى آماده شدن جهت امتحانات پايان ترم مناسب بود.
پس از خداحافظى با جمعى از دوستان، آهسته آهسته وارد خوابگاه شدم و كنار پنجره روى تخت نشستم. راستى بارش برف چه زيبا و نشاط آور است. دانههاى برف كه رقص كنان بر زمين مىنشينند، انسان را در فضاى بىكران خيال از اين سو به آن سو مىبرند.
در همين رؤياها غرق بودم كه بلند گوى سالن من را به خود آورد : «آقاى محسن جوادى تلفن از شهرستان». به سرعت خود را به تلفن رساندم.
صداى خواهرم را شناختم. در حالى كه ناراحتى از صداى لرزانش مىباريد، گفت : داداش محسن، سلام، خودتى؟
سلام، آره خودمم. چه خبر؟ همه خوبن؟ مادر چطوره؟ حالش خوبه.
يكدفعه خواهرم به گريه افتاد. گفتم : چيزى شده؟ مادر طورى شده؟
آره. حالش يه دفعه خراب شد. تازه از بيمارستان برگشتم. اون اصرار كرد به تو خبرندم؛ امّا نتونستم. دكترها گفتن حالش بده شايد به عمل بكشه. تازه عملش... .
حرفش را قطع كردم و در حالى كه بغض گلويم را مي فشرد، گفتم : حتماً مىآم؛ امّا از امشب گذشته. اينجا داره برف مىباره. فردا حتماً راه مىافتم؛ بىخبرم نذار.
خدا حافظى كردم و گوشى را گذاشتم. احساس كردم، سالن تاريكتر و سردتر شده؛ تنها صدايى كه در سالنِ خلوت به گوش مىرسيد، صداى گامهاى خودم بود. در حالى كه اشك چشمم را پاك مىكردم، وارد خوابگاه شدم. سه نفر از دوستانم را ديدم كه براى رفتن آماده مىشدند. قبل از اينكه متوجه آمدن من شوند، باقيمانده اشكم را پاك كردم و گفتم : ببخشيد، تشريف مىبريد؟ سؤال بىموردى بود؛ ولى آنها افراد باقيمانده خوابگاه بودند و با رفتنشان تنهاى تنها مىشدم.
يكى از آنها گفت : نه آقا محسن.
گفتم : پس كجا مىرين؟
يكى ديگر از آنها گفت : شب چهارشنبهاس مىخوايم بريم جمكران.
عجب تصادفى! براى يك لحظه احساس كردم قرار است مريضى مادرم با حوادثى گره بخورد. حسى غريب به من مىگفت فرصت خوبى است. هم اظهار ارادت به امام زمانِ هم توسل جهت شفاى مادر. من اسم اين مسجد را خيلى شنيده بودم؛ ولى چيزى دربارهاش نمىدانستم و هرگز آنجا را نديده بودم.
تهیه شده توسط شورای کانون مهدویت در تاریخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 - 19:36 |
شخص عطاری از اهل بصره میگوید:
روزی در مغازه ی عطاری ام نشسته بودم که دو نفر برای خرید سدر و کافور
آمدند .وقتی به طرز صحبت کردن و چهره هایشان دقت کردم ،متوجه شدم که
اهل بصره و بلکه ا مردم عادی نیستند به همین جهت از شهر و دیارشان
پرسیدم=اما جوابی نشنیدم ،من اصرار کردم ولی جوابی نمی دادند.به هر حال
من التماس نمودم تا آنکه انها را به رسول اکرم(ص)و آل اطهار آنحضرت قسم
دادم .مطلب که به هینجا رسید،اظهار کردند:ما از ملازمان آن حضرت
هستیم.یکی از جمع ما که در خدمت مولایمان بودوفات کرده است لذا حضرت ما را ما مور فرموده اند که سدر کافورش را از از تو بخریم .
همین که مطلب را شنیدم دامان ایشان را رها نکردم و تضرع زیاد نمودم که مرا هم با خود ببرند
گفتند:
بقیه در ادامه مطلب ببینید.
تهیه شده توسط شورای کانون مهدویت در تاریخ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 - 10:8 |
آیت الله شهید محمد صدر از استاد بزرگوار خود آیت
الله سید محمد باقر صدر ، و ایشان از استاد
عالیقدر خویش حضرت آیت الله العظمی خویی و
ایشان از یکی از مومنان مورد اطمینان و دارای
دیانت و تقوایی بی اندازه نقل می کند:
این شخص بعد از ظهر یکی از روزها در مسجد
کوفه در امتداد دیوار مسجد راه می رفت . در جلوی
ایوان مسجد فرشی گسترده و روی فرش شخص
بزرگواری خوابیده و در کنارش شخص دیگری
نشسته بود .
بقیه در ادامه مطلب ببینید.
تهیه شده توسط شورای کانون مهدویت در تاریخ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 - 9:59 |
| Resolution: 1024 * 768 |
حقوق اين وبلاگ محفوظ است و کپي از آن تنها با ذکر نام مجاز مي باشد .ا |