
تو فرمودي براي من دعا كن/
ظهور م را تقاضا از خدا كن/
مداوم عجل الله است وردم/
دعايي هم تو بر احوال ما كن/
------------امـــــــــــــید------------
مطالب پیشین
براي زودتر لود شدن وبلاگ و اينكه در هنگام باز شدن آن سر وصداي اضافي نباشه مداحي وبلاگ(حاج محمود کریمی) رو برداشتم اما اينجا مي تونيد پيداش كنيد.(پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید)ا(اميد)ا
----------------------------------چرا افرادى توانسته اند به حضور امام زمان (ع ) برسند؟

هـمـان طـورى كـه مـى دانـيـد افرادى در زمان غيبت كبرى به محضر مبارك حضرت ولى عصر ارواحنافداه رسيده اند وازاين عنايت و موهبت الهى بهره مندشده اند.
ايـن مـطلب بحدى زياد اتفاق افتاده است كه نياز به توضيح ندارد.
تنهاموضوعى كه جاى بحث و بـررسـى دارد ايـن اسـت كه : اين افراد چگونه توانسته اند به اين فيض عظيم نائل شوند؟ آيابخاطر تـقـوى و ورع و داشـتـن اعمال صالح بوده است ؟ يا چون درجات عالى علمى و معنوى داشته اند, مـوفق به زيارت حضرتش شده اند؟ شايد اينها هم نبوده , بلكه مداومت برتشرف شبهاى چهارشنبه بـه مـسـجـد سهله و كوفه و جمكران و امثال اينها,موجب سرافرازى به اين افتخار عظيم گشته اسـت ؟ و يـا آن كـه تـنـهـا و تنهالطف و عنايت حضرت موجب شده است كه به محضر مباركشان مشرف شوند؟ با توجه به حديث بسيارمشهور و معروفى كه از ناحيه مقدسه حضرت بقية اللّه ارواحنافداه بر دست نايب چهارم خود حضرت شيخ على بن محمد سمرى (ره ) صادر گشته است , يعنى : الافمن ادعى الـمـشـاهـدة قـبـل خروج السفيانى والصيحة فهو كاذب مفتر.. .
(هركس ادعاى مشاهده آن حضرت رامثل كيفيت مشاهده نواب اربعه بنمايد, دروغگو و تهمت زننده است )معلوم مى شود كه مـسـالـه بابيت و ارتباط اختيارى با آن حضرت ,تكذيب شده است , پس به هيچ وجه و از هيچ راه و هـيـچ كس نمى تواندبطور قطعى ادعا كند كه مثلا فلان كار نتيجه اش زيارت و مشاهده حضرت بـقية اللّه ارواحنافداه است , چون در اين صورت هركس كه آن كار راانجام دهد, حضرتش را زيارت خواهد نمود واين خود يك نوع بابيت است .
از طرفى با دقت در قضايا و تشرفات مختلفى كه از كتابهاى معتبر و...
تهیه شده توسط شورای کانون مهدویت در تاریخ پنجشنبه سوم خرداد 1386 - 16:55 |
سلام دوستان عزیزم.
انشاالله همه مون به قولی که به امام زمان (عج) دادیم و به عنوان یه وظیفه برای ما هست عمل کنیم.
در اتوبوس نشسته بوديم كه اذان از راديو پخش شد. جوان به راننده گفت:
نگه داريد تا نماز بخوانيم.
راننده گفت: وقتي به قهوه خانه رسيديم، نگه مي دارم ولي جوان اصرار
داشت كه همين اول وقت نمازش را بخواند.
بحث بالا گرفت تا اينكه بالاخره راننده تسليم شد و توقف كرد. جوان كنار
جاده با آرامش كامل نمازش را خواند و سوار شد.
بعد از سوار شدن گفت: من به امام زمان(عج) قول داده ام كه نمازم را اول
وقت بخوانم و بعد قصه خود را تعريف كرد.
تهیه شده توسط شورای کانون مهدویت در تاریخ پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 - 12:46 |
به نجف اشرف رفتم و بيست تومان آن را به جناب شيخ مـرتـضى انصارى اعلى اللّه
مقامه و بيست تومان به جناب شيخ محمدحسين مجتهد كاظمينى و بيست تومان به
جناب شيخ محمدحسن شروقى دادم و بيست تومان هم به ذمهام باقى ماند و قصد
داشتم در مراجعت، آنها را به جناب شيخ محمدحسن كاظمينى آل ياسين، پرداخت كنم .
وقتى به بـغـداد بـرگـشـتم، دوست داشتم در اداى آنچه به ذمهام باقى بود، عجله كنم .
روز پنج شنبه به زيارت كاظمين مشرف شدم .
تهیه شده توسط شورای کانون مهدویت در تاریخ سه شنبه هفدهم بهمن 1385 - 18:28 |
تشرف شيخ محمد رشتى
شـيـخ مـحمد رشتى از ذاكرين با تقوا و شيفته اهل بيت عصمت عليهم السلام خصوصا حضرت ولى عصر عـجل اللّه تعالى فرجه الشريف است. و به خاطر آن كه نام مقدس امام زمان (عج) را در منبر و غير آن زياد مي برد، معروف به شيخ محمد صاحب الزمانى شده است و حتى كتابى در احوالات آن حضرت نوشته است.
ايشان فرمود: در سال 1338، به حج بيت اللّه الحرام مشرف شدم . در شهر جده خرجى مرا دزديدند.
رفقا به خاطر ايـن كـه مـجـبور به كمك كردن من نشوند، از من دورى نمودند، لذا از هر جهت نااميد و بيچاره مـاندم .
از كشتى خارج و مُحرم شدم و بعد هم متوجه به مكه معظمه شدم و از در بنى شيبه داخل مـسـجد الحرام گرديدم و براى هر چه بر سرم مي آيد، آماده شدم، چون چارهاى نداشتم .
در مسير رفـت و آمـد حـجـاج، با حال تضرع به خداى تعالى، ايستاده و عرض مىكردم: پروردگارا اگر در مـشـهـد مـقدس اين معامله با من مي شد به حضرت رضا عليه السلام شكايت مىكردم. آيا در بين اين همه حاجى خرجى من بايد سرقت شود؟ نـاگـاه مـردى خوشرو كه چشمهاى سياهى داشت و هيچ كس را به آن خوشرويى و خوش قامتى نـديـده بـودم و در لباس اهل يمن بود به من فرمود: خير است چه بسيار خرجي ها كه سرقت شده است . خرجى فلان سيد را هم بردهاند داخل طواف شو و خود را مشغول كن .
گـفـتم: يا اخى ما تريد منى دعنى و اذهب عنى؛ اى برادر، از من چه مي خواهى؟مرا بگذار و برو.
بـه رويـم تـبـسم نمود و من هم مشغول طواف شدم .
چند قدمى كه رفتم، دو مرتبه آمد و گوشه احـرام مـرا كـشـيد و گفت: تعال اعطيك من الدراهم و تتشرف ان شاءاللّه الى المدينة و تروح الى الـزيـنـبـيـة و تـرجع من طريق الشام الى النجف ان شاءاللّه تعالى فتنفد نفقتك و يصلك هناك ما يوصلك الى خراسان بحال حسن؛ بيا به تو مقدارى پول بدهم ان شاءاللّه به مدينه مشرف مي شوى و بـه زيـنبيه مي روى و از راه شام به نجف اشرف برمي گردى، خرجى تو تمام مي شود و آن جا ان شاءاللّه به قدرى كه به راحتى به خراسان برسى، پول مي رسد.
وقـتـى گـوشه احرام مرا گرفت، صد و چهارده ليره عثمانى شمرد و در احرام من ريخت .
يكى از آنـهـا روى زمين افتاد فرمود: احرام را محكم ببند تا پولت را ندزدند.
من خم شدم تا ليرهاى را كه افـتـاده بـود از روى زمين بردارم و با خود گفتم: ببينم اين ليرهها چيست كه به من داده است؟ سـرم را بـلـند كردم، ولى كسى را نديدم .
آن وقت دانستم كه اين شخص حضرت حجت عجل اللّه تعالى فرجه الشريف بوده است . بـعدا كه به نجف اشرف رسيدم، خرجى من تمام شد و از آن جا به كربلاى معلى شرفياب شدم .
اين سفر من، سال آخر عمر مرحوم ميرزا محمد تقى شيرازى (ره) و در دهه عاشورا بود. ايشان شبهاى دهه را روضه خوانى و اطعام مي كردند. منبرى هم تنها من بودم .
بعد از دهه عاشورا، آن قدر به من پول دادند كه مرا با كمال راحتى به خراسان رسانيد.
كتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است كه جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسك الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـيـاقوت الاحمر) مي باشد.
تهیه شده توسط شورای کانون مهدویت در تاریخ چهارشنبه سیزدهم دی 1385 - 13:46 |
تشرف سيدمحمد جبل عاملى
سـيدمحمد، پسر سيد عباس از اهل جبل عامل لبنان، به خاطر آزار و اذيت حاكمان ظالم آن ديار، كـه مـى خواستند او را به سربازى ببرند از آن جا متوارى شد، در حالى كه چيزى به همراهش نبود جـز يـك قـمـرى (يك دهم ريال )، و هرگز دست سؤال را پيش كسى دراز نكرد.
او مدتى سياحت نـمـود. در ايـام سياحت، در بيدارى و خواب، عجايب بسيارى را ديده بود.
بالاخره در نجف اشرف مـسـكن گزيد و در صحن مقدس اميرالمؤمنين عليه السلام يكى از حجرههاى فوقانى را منزل خود قرار داد و در نـهـايـت سـخـتـى زنـدگـى خود را گذرانيد و جز دو سه نفر هيچ كس ديگر از حالش مـطـلـع نـبود.
تا آن كه از دنيا رفت و از وقت خروج از وطن تا زمان فوت او پنج سال طول كشيد. ايشان بسيار با حيا و قانع بود و در ايام تعزيهدارى در مجالس حاضر مى شد.
گاهى بعضى از كتب ادعـيه را امانت مى گرفت و چون بسيارى از اوقات نمى توانست بيشتر از چند دانه خرما و آب چاه صـحـن مقدس، چيز ديگرى به دست آورد، لذا براى وسعت رزق هميشه هر دعا و ذكرى را در اين بـاره مى خواند و ظاهرا كمتر ذكر و دعايى بود كه از او فوت شده باشد و شب و روز هم به خواندن اين دعاها و اذكار مشغول بود.
زمانى مشغول نوشتن عريضهاى خدمت حضرت بقية اللّه(عج) شد و بنا گذاشت كه چهل روز آن را بـنويسد، به اين صورت كه هر روز قبل از طلوع آفتاب، مقارن با باز شدن دروازه كوچك شهر (كه به سمت دريا است) بيرون رود بعد به طرف راست مسافتى نه چندان دور را بپيمايد به طورى كه احـدى او را نـبـيـنـد سپس عريضه را در گل گذاشته و به يكى از نواب حضرت بسپارد و در آب اندازد.
تا سى و هشت يا نُه روز اين كار را انجام داد. سـيـدمـحمد گفت: آن روز از محل انداختن عريضه بر مى گشتم و سر را به زير انداخته و خُلقم بـسيار تنگ بود. متوجه شدم گويا كسى از پشت سر به من رسيد. او با لباس عربى و چفيه و عقال بـود و سـلام كرد.
من با حال افسرده جواب مختصرى دادم و به او توجهى نكردم، چون ميل سخن گفتن با كسى را نداشتم .
قدرى با من در مسير آمد، اما من به همان حالت اول باقى بودم .
در اين جا به لهجه اهل جبل عامل فـرمـود: سيدمحمد چه حاجتى دارى كه امروز سى و هشت يا سى و نه روز است كه قبل از طلوع آفـتاب بيرون مى آيى و تا فلان مكان از دريا مى روى و عريضه را در آب مى اندازى! گمان مى كنى امامت از حاجت تو مطلع نيست؟ سـيـدمحمد گفت: من تعجب كردم، چون احدى از برنامه من مطلع نبود به خصوص آن كه تعداد روزهـا را هـم بداند، چون كسى مرا كنار دريا نمى ديد و تازه از اهل جبل عامل كسى اين جا نيست كه من او را نشناسم مخصوصا با چفيه و عقال كه در جبل عامل مرسوم نيست، لذا احتمال دادم به نعمت بزرگ و نيل مقصود و تشرف به حضور مولاى عزيزم، امام عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف رسـيدهام و چون در جبل عامل شنيده بودم كه دست مبارك آن حضرت چنان نرم است به طورى كـه هـيـچ دسـتى آن طور نيست، با خود گفتم با ايشان مصافحه مى كنم، اگر نرمى دستشان را احـسـاس كـردم، به آداب تشرف به حضور مبارك امام (عج) عمل مى نمايم .
در همان حال دو دست خـود را پـيش بردم . ايشان هم دو دست مباركشان را پيش آوردند و با هم مصافحه كرديم . نرمى و لـطـافـت زيـادى احساس كردم و يقين نمودم كه نعمت عظيم و عنايت بزرگى به من رو آورده اسـت، امـا هـمـيـن كـه روى خـود را بـرگـرداندم و خواستم دست مباركش را ببوسم، كسى را نديدم.
كتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است كه جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسك الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـيـاقوت الاحمر) مى باشد.
تهیه شده توسط شورای کانون مهدویت در تاریخ دوشنبه چهارم دی 1385 - 8:24 |
تشرف مشهدى على اكبر تهرانى
آقا سيدعبدالرحيم - خادم مسجد جمكران - مى گويد: در سـال وبا (سال 1322) بعد از گذشتن مرض، روزى به مسجد جمكران رفتم . ديدم مرد غريبى در آن جا نشسته است . احوال او را پرسيدم .
گـفـت: مـن سـاكـن تهران مى باشم و اسمم مشهدى على اكبر است .
در تهران كاسبى و خريد و فـروش دخانيات داشتم، اما پس از مدتى سرمايهام تمام شد، چون به مردم نسيه داده بودم و وقتى وبـا آمـد آنـهـا از بين رفتند و دست من خالى شد، لذا به قم آمدم . در آن جا اوصاف اين مسجد را شـنـيـدم . مـن هم آمدم كه اين جا بمانم، تا شايد حضرت ولى عصر ارواحنا فداه نظرى بفرمايند و حاجتم را عنايت كنند.
سـيـد عبدالرحيم مى گويد: مشهدى على اكبر سه ماه در مسجد جمكران ماند و مشغول عبادت شد. رياضتهاى بسيارى كشيد، از قبيل: گرسنگى و عبادت و گريه كردن .
روزى بـه من گفت: قدرى كارم اصلاح شده، اما هنوز به اتمام نرسيده است . به كربلا مى روم .
يك روز از شهر به طرف مسجد جمكران مى رفتم . در بين راه ديدم، او پياده به كربلا مى رود. شـش مـاه سـفر او طول كشيد.
بعد از شش ماه، باز روزى در بين راه، همان شخص را كه از كربلا برگشته بود، در همان محلى كه قبلا ديده بودم، مشاهده كردم . با هم تعارف كرديم و سر صحبت باز شد.
او گفت: در كربلا برايم اين طور معلوم شد كه حاجتم در همين مسجد جمكران داده مى شود، لذا برگشتم .
اين بار هم مشهدى على اكبر دو سه ماه ماند و مشغول رياضت كشيدن و عبادت بود. تـا آن كه پنجم يا ششم ماه مبارك رمضان شد. ديدم مى خواهد به تهران برود. او را به منزل بردم و شب را آن جا ماند.
در اثناء صبحت گفت: حاجتم برآورده شد.
گفتم: چطور؟ گفت: چون تو خادم مسجدى برايت نقل مى كنم و حال آن كه براى هيچ كس نقل نكردهام .
من با يكى از اهالى روستاى جمكران قرار گذاشته بودم كه روزى يك نان جو به من بدهد و وقتى جمع شد پولش را بدهم . روزى براى گرفتن نان رفتم .
گفت: ديگر به تو نان نمى دهم .
مـن ايـن مـساله را به كسى نگفتم و تا چهار روز چيزى نداشتم كه بخورم مگر آن كه از علف كنار جـوى مـى خـوردم، بـه طـورى كه مبتلا به اسهال شدم .
اين باعث شد كه من بى حال شوم و ديگر قدرت برخاستن را نداشتم، مگر براى عبادت كه قدرى به حال مى آمدم .
نـصـف شـبـى كـه وقت عبادتم بود فرا رسيد. ديدم سمت كوه دو برادران (نام دو كوه در اطراف مسجد جمكران) روشن است و نورى از آن جا ساطع مى شود، به حدى كه تمام بيابان منور شد.
نـاگهان كسى را پشت در اتاقم ديدم، مثل اين كه در را مى كوبد (منزلم در يكى از حجرات بيرون مسجد بود) با حال ضعف برخاستم و در را باز كردم .
سيدى را با جلالت و عظمت پشت در ديدم . به ايـشـان سـلام كـردم، اما هيبت ايشان مرا گرفت و نتوانستم حرفى بزنم . تا آن كه آمده و نزد من نشستند و بناى صحبت كردن را گذاشتند، و فرمودند: جـدهام فـاطمه سلام الله عليها نزد پيغمبر صلي الله عليه و آله شفاعت كرده كه ايشان حاجتت را برآورند.
جدم نيز به من حواله نمودهاند. برو به وطن كه كار تو خوب مى شود.
و پيغمبر فرمودهاند: برخيز برو كه اهل و عيالت منتظر مىباشند و بر آنها سخت مى گذرد.
مـن پـيـش خـود خيال كردم كه بايد اين بزرگوار حضرت حجت (عج) باشد، لذا عرض كردم: سيد عبدالرحيم خادم اين مسجد نابينا شده است شما شفايش بدهيد.
فرمودند: صلاح او همان است كه نابينا بماند.
بعد فرمودند: بيا برويم و در مسجد نماز بخوانيم .
بـرخـاسـتـم و با حضرت بيرون آمديم، تا به چاهى كه نزديك در مسجد مى باشد، رسيديم .
ديدم شخصى از چاه بيرون آمد و حضرت با او صحبتى كردند كه من آن را نفهميدم .
بعد از آن به صحن مسجد رفتيم كه ديدم، شخصى از مسجد خارج شد. ظرف آبى در دستش بود كه آن را به حضرت داد.
ايـشـان وضو گرفتند و به من هم فرمودند: با اين آب وضو بگير.
من از آن آب وضو گرفتم و داخل مسجد شديم .
عرض كردم: يابن رسول اللّه چه وقت ظهور مى كنيد؟ حضرت با تندى فرمودند: تو چه كار به اين سؤالها دارى؟ عرض كردم: مى خواهم از ياوران شما باشم .
فرمودند: هستى، اما تو را نمى رسد كه از اين مطالب سؤال كنى و ناگهان از نظرم غايب شدند، اما صـداى حـضـرت را از مـيان چاهى كه پاى قدمگاه در صفهاى كه در و پنجره چوبى دارد و داخل مسجد است، شنيدم كه فرمودند: برو به وطن كه اهل و عيالت منتظر مى باشند.
در اين جا مشهدى على اكبر اظهار داشت كه عيالم علويه مى باشد.
منبع:
كتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است كه جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسك الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـيـاقوت الاحمر) مى باشد.
تهیه شده توسط شورای کانون مهدویت در تاریخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 - 14:1 |
| Resolution: 1024 * 768 |
حقوق اين وبلاگ محفوظ است و کپي از آن تنها با ذکر نام مجاز مي باشد .ا |