تبليغاتX
کانون مهدویت دانشکده فنی مهندسی گلپایگان

 
پیغام مدیر

 

 تو فرمودي براي من دعا كن/
ظهور م را تقاضا از خدا كن/
مداوم عجل الله است وردم/
دعايي هم تو بر احوال ما كن/
------------امـــــــــــــید------------

ساعت و تاریخ
امکانات وبلاگ

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    اين وبلاگ را به ليست علاقه مندي هاي خود اضافه كنيد !

    RSS  

لينك به ما / لوگوي دوستان
لينك به ما

لوگوي دوستان

 ساخت لوگوي رايگان در 3 روز



وبلاگ دوستداران حضرت مهدي 
عجل الله تعالى فرجه الشريف



مسجد مقدس جمکران

بچه های قلم


پایگاه های مهدویت
جست و جوی گوگل

 

Add to Google

مطالب پیشین

مدیر ، نویسنده و طراح قالب

طراح : مجتبی امیدیان

Supported By:Blogfa

ساعت چهار بعد از ظهر روز سه شنبه بود. برف شديدى مى‏باريد. محوطه دانشگاه يكپارچه سفيد شده بود. بر خلاف روزهاى گذشته، سكوتى رمز آلود بر خوابگاه حكمفرما بود. به رغم علاقه فراوان به جهت بارش برف و طولانى بودن مسير، از مسافرت به شهرستان صرف نظر كردم. در ضمن اين ايّام براى آماده شدن جهت امتحانات پايان ترم مناسب بود.

پس از خداحافظى با جمعى از دوستان، آهسته آهسته وارد خوابگاه شدم و كنار پنجره روى تخت نشستم. راستى بارش برف چه زيبا و نشاط آور است. دانه‏هاى برف كه رقص كنان بر زمين مى‏نشينند، انسان را در فضاى بى‏كران خيال از اين سو به آن سو مى‏برند.

در همين رؤياها غرق بودم كه بلند گوى سالن من را به خود آورد : «آقاى محسن جوادى تلفن از شهرستان». به سرعت خود را به تلفن رساندم.

صداى خواهرم را شناختم. در حالى كه ناراحتى از صداى لرزانش مى‏باريد، گفت : داداش محسن، سلام، خودتى؟

سلام، آره خودمم. چه خبر؟ همه خوبن؟ مادر چطوره؟ حالش خوبه.

يكدفعه خواهرم به گريه افتاد. گفتم : چيزى شده؟ مادر طورى شده؟

آره. حالش يه دفعه خراب شد. تازه از بيمارستان برگشتم. اون اصرار كرد به تو خبرندم؛ امّا نتونستم. دكترها گفتن حالش بده شايد به عمل بكشه. تازه عملش...  .

حرفش را قطع كردم و در حالى كه بغض گلويم را مي فشرد، گفتم : حتماً مى‏آم؛ امّا از امشب گذشته. اين‏جا داره برف مى‏باره. فردا حتماً راه مى‏افتم؛ بى‏خبرم نذار.

خدا حافظى كردم و گوشى را گذاشتم. احساس كردم، سالن تاريك‏تر و سردتر شده؛ تنها صدايى كه در سالنِ خلوت به گوش مى‏رسيد، صداى گام‏هاى خودم بود. در حالى كه اشك چشمم را پاك مى‏كردم، وارد خوابگاه شدم. سه نفر از دوستانم را ديدم كه براى رفتن آماده مى‏شدند. قبل از اين‏كه متوجه آمدن من شوند، باقيمانده اشكم را پاك كردم و گفتم : ببخشيد، تشريف مى‏بريد؟ سؤال بى‏موردى بود؛ ولى آن‏ها افراد باقيمانده خوابگاه بودند و با رفتن‏شان تنهاى تنها مى‏شدم.

يكى از آن‏ها گفت : نه آقا محسن.

گفتم : پس كجا مى‏رين؟

يكى ديگر از آن‏ها گفت : شب چهارشنبه‏اس مى‏خوايم بريم جمكران.

عجب تصادفى! براى يك لحظه احساس كردم قرار است مريضى مادرم با حوادثى گره بخورد. حسى غريب به من مى‏گفت فرصت خوبى است. هم اظهار ارادت به امام زمانِ هم توسل جهت شفاى مادر. من اسم اين مسجد را خيلى شنيده بودم؛ ولى چيزى درباره‏اش نمى‏دانستم و هرگز آن‏جا را نديده بودم.

گفتم : تو اين هوا؟
ا----ادامه مطلب را ببينيد!----ا

تهیه شده توسط شورای کانون مهدویت در تاریخ‌ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 - 19:36 |

This Template Designed By Mojtaba Omidian